تبليغاتX
ستايشگر

setayeshgar62

م .قشلاقي

setayeshgar62

http://setayeshgar62.blogfa.com

ستايشگر

ستايشگر - یکبار برای همیشه ...صدایش کن

ستايشگر

دختري هستم زميني رنگ و بويي از جنس خاك دارم نگاهم هم رنگ نگاه دختراني است جسور كه براي به دست آوردن حقيقتي شگرف راهي اسمان شده اند
چشمانم را مي بندم
دستانم را بلند مي كنم
خدا را مي خوانم
دستان خدا گرم و است و گيرا
خدا همين جاست
خدا در دستان من است
خدا همين جاست... خداوندا می‌دانیم که بالاتر از ایمان آوردن به تو ایماندار ماندن به توست. پس ما را در اين مهم ياري كن

ستايشگر

ستايشگر
خداوندا می‌دانیم که بالاتر از ایمان آوردن به تو ایماندار ماندن به توست. پس ما را در اين مهم ياري كن
یکبار برای همیشه ...صدایش کن

 

 

به نام پروردگار جهانيان

 

 

 

ستايش مخصوص اوست

 

 

 

 

مدتي بود كه مي خواستم حقيقتي را با تو در ميان بگذارم

 

مدتي بود كه حرفي در گلويم ؛

 

سخت راه نفس كشيدنم را مسدود مي كرد

 

مدتي بود كه بودي اما بودنت را نمي توانستم حس كنم

 

چيزي بود ....؟!

 

سدي ....؟!

 

راه بسته بود

 

تا اينكه...

 

من تورا هر گز فراموش نكرده ام

 

من صبر كردم

 

من منتظر ماندم

 

اما تو چقدر بي تفاوت شده بودي

 

مثل اينكه كسي روبروي تو بنشيند و با هزار اميد چشم در چشمانت بدوزد

 

 و منتظر عكس العملي باشد

 

منتظر يك اشاره ايي

 

مدتها خيره نگاهت كردم

 

اما تو هيچ توجهي نكردي

 

مثل اينكه سرت خيلي شلوغ بود ؟

 

گفتم صدايم را هميشه مي شنيدي بهتر است ؛ آرام بخوانمت

 

اماباز نشنيدي آنقدر صدا براي شنيدن داشتي كه

 

 صداي واضح وروشن مرا نشنيدي

 

گفتم دست تكان دهم ....نه نديدي....

 

تا اينكه ..

 

 خسته شدي

 

از زرق و برق ....از آدم ها از رنگ ها از همه ...

 

اينبار توصدايم كردي ...

 

آمدم اما آنقدر عصباني بودي كه باز مرا نديدي

 

شب بود ...كنار پنجره ايستاده بودي ....

 

تصوير من در شيشه ي دم كرده اتاق ات بود ...

 

نديدي؟ تصوير خودت رانديدي؟

 

نااميد شدي ...و فرياد زدي وگفتي خدايا پس كجائي !!!

 

من هم فرياد كشيدم  ...من در كنار توام...همين جا ....

 

آنقدر بلند فرياد كشيدم كه آسمان غريد و رعدي زد

 

آسمان تحمل فرياد مرا نداشت ...شروع به باريدن كرد ....

 

آسمان از بي تفاوتي تو اشك ريخت ...

 

وتوچه بي تفاوت ؛پرده را كشيدي و رفتي ....

 

و بازمرا نديدي

 

با خودت گفتي به انتها رسيده اي ...

 

ديگر تمام شده ....خسته ايي ...تنهائي ...

 

و اينبار نشستي وآرام اشك ريختي

 

و من دوباره آمدم

 

مگر مي توانم طاقت بياورم ...تو اشك بريزي و من ...

 

نظاره گر رنج كشيدن تكه ايي از خود باشم

 

سرت را روي زانوانت گذاشتي و اشك ريختي

 

 و گفتي : من تو را دوست دارم خدايا تنهايم نگذار

 

يادت هست وقتي بلندشدي و جلوي آيينه ايستادي چه ديدي؟

 

پيشاني ات سرخ شده بود ....چشم هايت براق شده بود

 

قلب ات آرام گرفته بود

 

اينبار ديگر نه ميخواستم زمزمه كنم ..

 

نه دستهايت را بگيرم و نه فرياد بزنم

 

تورا با تمام وجود در آغوش گرفتم

 

پيشاني ات را بوسيدم ....آنقدر باحرارت كه سرخ شد

 

دست بر چشم ات كشيدم ...اشك ات بند آمد و چشمانت براق شد

 

قلبم را در سينه ات گذاشتم ....قلبت ات آرام گرفت

 

حالا كه نه عصباني هستي نه بي تفاوت

 

و نه بي قرار بهتر حرفهايم را خواهي شنيد

 

مي شنوي ؟

 

مي خواهم چيزي بگويم گوش هايت را نزديك بياور

 

مي گويم كمي صبور باش

 

 

تو را با تمام وجود دوست دارم ...

 

 

******

 

بگذار خدا قلب ات را لمس كند

 

بگذار خدا لبخند تو را ببيند

 

بگذار خدا اشك هاي تو را پاك كند

 

بگذار خدا تمام امور زندگي تو را در دست بگيرد

 

بگذار خدا با تو صحبت كند

 

يكبار ...تنها يكبار به خود فرصت بده ....

 

مطمئن باش ،نتيجه اش شگفت انگيز خواهد بود

 

 

 

در پناه مهر پروردگار جهانيان

 

 

معصوم

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:38 توسط م .قشلاقي |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا