|
به نام پروردگار جهانيان ستايش مخصوص اوست مدتي بود كه مي خواستم حقيقتي را با تو در ميان بگذارم مدتي بود كه حرفي در گلويم ؛ سخت راه نفس كشيدنم را مسدود مي كرد مدتي بود كه بودي اما بودنت را نمي توانستم حس كنم چيزي بود ....؟! سدي ....؟! راه بسته بود تا اينكه... من تورا هر گز فراموش نكرده ام من صبر كردم من منتظر ماندم اما تو چقدر بي تفاوت شده بودي مثل اينكه كسي روبروي تو بنشيند و با هزار اميد چشم در چشمانت بدوزد و منتظر عكس العملي باشد منتظر يك اشاره ايي مدتها خيره نگاهت كردم اما تو هيچ توجهي نكردي مثل اينكه سرت خيلي شلوغ بود ؟ گفتم صدايم را هميشه مي شنيدي بهتر است ؛ آرام بخوانمت اماباز نشنيدي آنقدر صدا براي شنيدن داشتي كه صداي واضح وروشن مرا نشنيدي گفتم دست تكان دهم ....نه نديدي.... تا اينكه .. خسته شدي از زرق و برق ....از آدم ها از رنگ ها از همه ... اينبار توصدايم كردي ... آمدم اما آنقدر عصباني بودي كه باز مرا نديدي شب بود ...كنار پنجره ايستاده بودي .... تصوير من در شيشه ي دم كرده اتاق ات بود ... نديدي؟ تصوير خودت رانديدي؟ نااميد شدي ...و فرياد زدي وگفتي خدايا پس كجائي !!! من هم فرياد كشيدم ...من در كنار توام...همين جا .... آنقدر بلند فرياد كشيدم كه آسمان غريد و رعدي زد آسمان تحمل فرياد مرا نداشت ...شروع به باريدن كرد .... آسمان از بي تفاوتي تو اشك ريخت ... وتوچه بي تفاوت ؛پرده را كشيدي و رفتي .... و بازمرا نديدي با خودت گفتي به انتها رسيده اي ... ديگر تمام شده ....خسته ايي ...تنهائي ... و اينبار نشستي وآرام اشك ريختي و من دوباره آمدم مگر مي توانم طاقت بياورم ...تو اشك بريزي و من ... نظاره گر رنج كشيدن تكه ايي از خود باشم سرت را روي زانوانت گذاشتي و اشك ريختي و گفتي : من تو را دوست دارم خدايا تنهايم نگذار يادت هست وقتي بلندشدي و جلوي آيينه ايستادي چه ديدي؟ پيشاني ات سرخ شده بود ....چشم هايت براق شده بود قلب ات آرام گرفته بود اينبار ديگر نه ميخواستم زمزمه كنم .. نه دستهايت را بگيرم و نه فرياد بزنم تورا با تمام وجود در آغوش گرفتم پيشاني ات را بوسيدم ....آنقدر باحرارت كه سرخ شد دست بر چشم ات كشيدم ...اشك ات بند آمد و چشمانت براق شد قلبم را در سينه ات گذاشتم ....قلبت ات آرام گرفت حالا كه نه عصباني هستي نه بي تفاوت و نه بي قرار بهتر حرفهايم را خواهي شنيد مي شنوي ؟ مي خواهم چيزي بگويم گوش هايت را نزديك بياور مي گويم كمي صبور باش تو را با تمام وجود دوست دارم ... ****** بگذار خدا قلب ات را لمس كند بگذار خدا لبخند تو را ببيند بگذار خدا اشك هاي تو را پاك كند بگذار خدا تمام امور زندگي تو را در دست بگيرد بگذار خدا با تو صحبت كند يكبار ...تنها يكبار به خود فرصت بده .... مطمئن باش ،نتيجه اش شگفت انگيز خواهد بود در پناه مهر پروردگار جهانيان معصوم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:38  توسط م .قشلاقي
|
به نام
الله به آنكه
بي دريغ مي بخشايد طا سين اين است آيات قرآن و [آيات]كتابى روشنگر (النمل - 1) كه [مايه] هدايت و بشارت راى مؤمنان است (النمل - 2 ) همانان كه نماز برپا مىدارند و زكات مىدهند و خود به آخرت يقين دارند (النمل
- 3) به خدا رد پاي عشق چندي است بر
ماسه هاي ساحل درياي دل ديگر نمي آيد ...اينجا هميشه براي تو بكر خواهد
ماند
و هر بار كه باز ميگردي تو براي من عزيز تري و هر بار شميم ورودت مرا مست تر
ميكند
روزي خواهد آمد كه تو هميشه خواهي
ماند و درياي دل آرام ميگيرد تا رد پاهايت برايم شعر
بلند عاشقي بسازند
اولين قصه اين غريبستان ناله بي صداي حسرت ديدار
است
******* دلم براي ردپاهايت تنگ شده .. ردي از خود برايم بگذار تا
نشاني ات را بيابم! چشم به شن ها مي دوزم ،به دريا
،به افق، به جاده چشمم به جاده انتظار خشك شد! اي بهترين با من بگو تو از كدامين بيراهه خواهي
آمد؟ در كدامين روز ؟كدامين لحظه ؟ به كدام كوي چشم بدوزم به كدام
برزن ؟! هنوز هم منتظرم گويي معصوم را به انتظار ، ناف
بريده اند اي مهربان اينجا هميشه براي تو جا خواهد
داشت ... بهترين جايي كه دارم اتاقكي است
كوچك و ساده ، همان را برايت آماده كرده ام ...شايد
روزي ... روزي از اتاقك كوچك قلبم گذر
كني...شايد هر زمان كه تو بيايي دوباره
زيباتر از قبل خواهم شد، رشد خواهم كرد ، مست حضور ، شكوفا خواهم شد و هرزمان كه قصد سفركني ، بروي .......... نمي دوانم............نمي دانم
......چه بر سرم خواهد... .........شايد.......شايد........شايد چشمانم بيمار شده اند مي ترسم بدون ديدن چهره تابانت ..فروغ
از چشمانم رخت بندد پس برگرد بودنت مرا ميسازد ... روزي خواهد آمد كه تو هميشه خواهي ماند و درياي دل آرام ميگيرد از كدامين درد مي خواهي بگويم؟ اولين قصه اين غريبستان ناله بي صداي حسرت ديدار
است
به انتظار ديدنت چشم بر راهم در پناه مهر مهربان معصوم
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:19  توسط م .قشلاقي
|
به نام نگارنده صورتها( المصوٌر) و [ياد كن] هنگامى را كه پروردگار تو به فرشتگان گفت من بشرى را از گلى خشك از گلى سياه و بدبو خواهم آفريد (الحجر-28) پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم پيش او به سجده درافتيد (الحجر -29) پس فرشتگان همگى يكسره سجده كردند (الحجر-30) کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی من از تبار سادگی بی خبر از دلداگی عاشقم ****** و شروع شد.... آفرینش را می گویم دلبری دلی را به دلدارش سپرد لبخندی ازجنس گل ؛ روی لبی شکفت هوا خوب بود نه ابری ؛ نه آفتابی متفاوت بود چشم ها خیره بود همه به یک نفر به یک قالب و خدا جلوتر از همه نشسته بود دستهایش را بر روی سر آدم کشید انسان متولد شد دستهایش را بر روی چشمها کشید چشم انسان گشوده شد سکوتی حیرت آور خدا بود؛ انسان بود و جمیع ملائکه انسان متولد شد برقی در چشمان خدا درخشید خدا انسان را بوسید پیشانی انسان تر شد درخشید نور در یک امتداد خاص جریان داشت گویی مسیری را برای رفتن نشان می داد خدا دستان انسان را گرفت بایست ای باشکوه ترین آفرینش ها این مسیر را بگیر این امتدا نور؛ خانه را به تو نشان می دهد از هیچ چیز نترس حرکت کن روح ات را رها کن تا به سرچشمه ی خود برسد تا به من برسد من در خانه به انتظارت خواهم نشست من تنهایت نخواهم گذاشت در تنگناها و در سختی ها تمام کائنات در خدمت تو هستند و لحظه ی وداع برو تا ببینم چگونه گام بر می داری ؟ برو ای بنده ی زیبای من اشکی از چشمان خدا غلطید تمام ملائکه بعض کردند آسمان صاف و آبی؛ٰطوفانی شد قطره ای از چشمان خدا بر روی سینه ی انسان غلطید قطره ای سرخ و زنده به درون سینه ی انسان نفوذ کرد قطره در سینه .... طپید ...جان گرفت انسان نفس کشید... از عمق جان و به راه افتاد
و انسان هر چند وقت یکبار به عقب بر می گشت و خدا را می دید خدایی که منتظر اوست همیشه خدایی که لحظه شماری می کند تا او به خانه برسد . خداوند همیشه منتظر ماست … مسیر نور را بگیر و حرکت کن … در پناه مهر خداوند مهربان ستایشگر
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:47  توسط م .قشلاقي
|
به نام راهبر( اَلهادی) به نام پروردگار بزرگ خود تسبيح گوى(الواقعة - 96) خداوندا ! مرا ازبند بندگان رها کن وبه بندخودت گرفتارکن که هرکسی به بند تو گرفتارشد از بندگی بندگان رها شد خداوندا! مرا خود به اوج برسان ؛ که اوج تو فرود ندارد و عرش تو نزول خداوندا! هر که با نام تو آغاز کرد کار به سرانجام رساند و هر که با نام دیگری؛ کارش به اتمام نرسید و سرگردان شد خداوندا ! تو خود مرا هدایت فرما و تو خود مرا سرپرست باش که هر که تو بزرگش باشی به بزرگی رسد ****** تو با منی حس می کنمت ...همین جا روبروی خودم باور کن با اینکه تنهایم... اما تنها نیستم بارها زمزمه کردم و بارها حس کردم معصوم شاید تو تنها باشی !؟؟ و حالا می گویم؛ خوب گوش کن! اگر هم نباشی ....هستی اگر هم حضور جسمانی ات نباشد؛ هستی تو هستی حس می کنمت ...همین جا روبروی خودم بر من خرده نگیر که تو را حس می کنم بر من خشم نکن...اگر نمی توانم فراموش ات کنم سلول به سلول را با عشق آفرید مگر می شود عاشق بود و عشق نورزید؟ مگر می شود حس کرد و ندید؟ لبخندهایم ساده است و هنوز لبخند ساده و ساکت بر لبانم جاری است چه شگفت انگیز است این لبخند با شکوه این هدیه ی بی نظیر قاصدکی رابه نیت آمدنت با نسیم نفس هایم به آسمان سپردم شاید بیای... برای تو نوشتم ؛برای تو که می بینی ام ... با چشمان بسته ات...مرا بخوان ...مرا ببین ... در پناه خداوند مهر ستایشگر |